۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

عدالت

می خواهم رک باشم.
زمان هایی در زندگی هست که به خودت می گویی حقت بود.
 با تمام وجود لمس می کنی تیغ عدالت هستی را
اما در عوضش چه دل گرم می شوی از ذات دادگر هستی... حتی اگر محکوم خودت باشی
گاهی اینطور به قضایا نگاه می کنم. چون دلگرمی با خود امید می آورد و امید هم ادامه راه را ممکن می سازد
(اشتباه نکنید این موضوع زمینه های مازوخیستی ندارد)


۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

دلتنگی

دوباره یادم مادربزرگ عزیزم افتادم. با آنکه تقریبا 3 سال از فوت او می گذرد، اما هنوز هضمش برایم راحت نیست. این را فقط نوشتم که شاید کمی سبکتر شوم. (اما نشدم)
..................................................
راستی، نیم چه معلم شدم. کاری که تقریبا به آن علاقه داشتم. حتما از خاطراتم برایتان خواهم نوشت.( این خط را هم نوشتم برای اینکه دلتنگ وبلاگ نویسی شده بودم. اما ما تحتمان اجازه بیشتر نوشتن را نمی داد انگار)

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

هیپ هیپ.. هورا

جام جهانی امسال را بیشتر دوست داشتم. صحبت از فن آوریهای نو نبود. حرفی از قیمت پیچیده ترین سبک های فیلم برداری نبود.
لغت "آپارتاید" و موزهایش بود که تکرار می شد. "ماندلا" این عاشق استوار بود که مرتبا در اخبار دیده می شد.
صحبت از توسعه و زیر ساختهایش بود.نه تنها توسعه یک کشور بلکه شتاب دادن به توسعه یکی از فلاکت زده ترین مناطق جهان حتی !!!!
و در کنار تمام اینها موسیقی دلنواز آفریقایی که گویی از دل جنگلهای انبوه بر خواسته است.



۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

زمان

زمان، زمان، زمان
زمان، این روزها شده است دشمن من. زمانی که می آید و زمانی که باز نمی گردد. زمانی که همین الان از دست رفت.
"تیک تیک" ساعت روحم را خراش می دهد
چرا بشر به جای آروزی پرواز، آرزوی  ماشین زمان نکرد؟ حالا که قرار بود آرزویی محقق شود چرا ماشین زمان نباشد؟
 در خط "زمان = خطا به توان دو" با سرعت در حال حرکتیم و هیچ راه برگشتی هم نیست. می خواهید باور کنید یا نکنید. این شده یاس فلسفی من، اینروزها

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

پیوستگی

شهر من، من در توام یا تو در من؟
ملهم: حسین پناهی

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

درود، شهر من